شمارهی اول/صفحه نه
داستان دنباله دار ...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت اول:
کوچهی پنجم، کوچهی پنجم، کوچهی پنجم ...
باز نشخوار ذهنم شروع شده و اینروزها برایم عادت شده است. باز چفت پنجره را نینداختهام و حتماً باد شیشهها را به هم میکوبد بعد هم گرفتگی دم کردهی تابستان به همراه گرد و غبار وارد خانه میشود و این همان حالتی ست که عصر جمعه را خفه کنندهتر میکند. واقعاً دارم خفه میشوم!
خفه شدن. نمیدانم آن بعد از ظهر گرم تابستان خفه شدم یا ماه قبلش در ویلای شمال و یا قبلترش در دورهمی تولدش و یا ... من دقیقاً کی خفه شدم؟ چرا یادم نمیآید؟
وای خدای من! کل خانه را بوی نم گندیده و گرد خاک پر کرده باز باید همه جا را جارو و دستمال بکشم. باید سرم را به کاری گرم کنم وگرنه باز فکر و خیال من را میکشد. خفهام میکند.
همسایهاش میگفت اگر یکبار فقط یکبار دیده بودمت میگفتم چطور دارد خفهات میکند و همه چیز را برایت میگفتم اما تو یکجوری میآمدی و میرفتی که من هیچگاه ندیدمت.
راست هم میگفت من همیشه مثل گربه بودم ، مثل سایه و دست آخر هم شدم سایهی گربه. میترسیدم به دردسر بیوفتد و آب توی دلش تکان بخورد. مثل مادر هوایش را داشتم. دوران معشوقه بودنم زود به سر آمد. خفه که شدم فهمیدم یک تکه پارچهی کثیف گردگیریم که دورانداخته شده. خیلی دیر شده بود. راهی جز خفه شدن برای من نمانده بود. بیش از این من را نمیخواست. حتی برای مادری و حتی کلفتی و حتی کنیزی و حتی دستمال گردگیری هم به چشمش نمیآمدم. زنانگی من تنها پنج روز دوام داشت و جوابگو بود.
_چرا اومدی؟
_ بیشتر از بیست بار تماس گرفتم اما...
_ این چیه؟
_ کتلت گوشت و سبزی پلو. آوردم با هم بخوریم.
_ همین؟ فقط همین؟ بخوریم؟
_ فکر کردم خوشت میاد.
_ از این به بعد بدون هماهنگی با من نیا.
_ از پله اومدم نه با آسانسور.
_دیگه نیا مهرو.
آن روز هم خفه شدم اما به روی خودم نیاوردم. فقط آرام موهایم را باز کردم و کنارش نشستم و او تا نیمه شب کتلت گوشت و سبزی پلو خورد. اما صبح فردا روی مبل وسط نشیمن خانهاش بیدار شدم و او نبود. رفته بود. باز هم بیست بار تماس گرفتم و جواب نداد. من هم به خانه بازگشتم تا چفت پنجره را بیاندازم مبادا باد و باران داخل خانه بیاید.
_"گلرخ" هم میاد؟
_نه. دوست داری بیاد؟
_نه! فقط زود بیا.
_توی کوچهتون هستم.
_از آسانسور نیا...
_ میدونم. همسایهی فضولباشی نفهمه. از راهپله میام.
_فدای خوشکلی تو. بخورم...
_صبر کن دارم میام.
"فرداد" هر آنچه میخواست برمیداشت. خودم هم دوست داشتم توسط او ربوده شوم. باورم نمیشد همان "مهرو" بودم. مهروی مغرور، سخت سلیقه، مقیّد و عزیزکرده از این رو به آن رو شده بود.
_سرت داد میکشم بدت نمیاد؟
_دوستت دارم.
_تو مریضی.
_تو مریضم کردی.
_زود باش. لباسهاتو بپوش و گم شو.
_بدت میاد؟
_ از خونهی من گمشو برو بیرون مهرو.
چرا بار اول با هدیه و گل و سر و صدا از جلوی در حیاط تا داخل خانه آن هم از آسانسور سر دست حلوا حلوایم کرد و از مامور و همسایهی فضولباشی نترسید اما بعد از پنج روز همه چیز عوض شد؟
_دردت نمیاد؟
_نه
_ناراحتت نمیکنه؟
_نه
_واقعاً؟! پس نوش جونت!
_پیش تو بودن برای من کافیه
_ بس کن. توی این وضعیت حرفهای عاشقانه نزن.
_ عاشقانه نیست. حرف دلمه
_ خفه شو تا خفه ات نکردم. حالمو به هم زدی. لباسهاتو بپوش و از خونهی من گمشو بیرون.
_همسایهی فضولباشی مراسم داره. در خونهش بازه منو میبینه
_ فقط گمشو برو بیرون مهرو
_اما همسایه...
پارسال که همسایهی فضولباشی را اتفاقی جلوی در دیدم و گیر داد به این آپارتمان چه کار دارم و گفتم پرستار هستم و او باور نکرد و من را به خانهاش کشاند هم خفه شدم. دو دست قوی و گره کرده گلویم را فشردند و او برایم شربت بهارنارنج آورد تا حالم خوب شود.
_عقدت کرده؟
_نه
_نه؟!
_اونو عقد کرده؟
_اونو بعنوان همسرش به ما معرفی کرده. هفتهی پیش به میهمانی نذری من اومد. چه خانوم خوب و خاکییه
_ از کی؟ چند وقته؟
_من فقط دو بار تو رو دیدم اما اونو شبانه روز. به یک میهمانی کوچک دعوتمون کردن. عقدکنانشون جمع و جور بود.
_ اما فرداد مال منه و از اول با من بوده.
_ شاید اول با تو بوده اما حالا اون همسرشه و تو یه خرمگس. ببخش اینطوری میگم.
گلرخ و فرداد هفتهی بعد پرواز دارند. جشن خداحافظی نگرفتهاند و فقط یک دورهمی ساده برگزار کردهاند. دوست مشترکشان فوت کرده و به احترام بازماندگان نخواستهاند شلوغکاری شود در کنار آن ته دلشان نیز غمگین است هر چند این دوست مشترک کم وسط عشقشان سنگ نیانداخته و حتی زیورآلات گلرخ و مقداری پول از گاوصندوق فرداد سرقت کرده است. زوج با کمالات و با گذشت و البته بزرگمنش و عاشق پیشه ای هستند. راستی! آن دوست مشترک همنام من است. مهرو ...
🦢 هلی آ

